نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است

با نفس‌،‌سرمایه‌ای ‌گر هست ‌ازخود رفتن ‌است

نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب

همچو تار ساز در دل‌هیچ و بر لب شیون است

بگذر از اندیشهٔ یوسف‌که درکنعان ما

یا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است

هیچکس سر برنیاورد ازگریبان عدم

شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است

از فسون چشم بند عالم الفت مپرس

انکه فردا وعده‌ام‌داده‌ست امشب با من است

جزتعلق نیست مد وحشت‌تجرید هم

هرقدر از خود بر آیی رشتهٔ این‌ سوزن است

نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست

ذره را آیینه‌ای گر هست چشم روزن است

بر جنون زن‌ گر کند تنگی لباس عافیت

غنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است

غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن

شعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است

شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه

خون بسمل‌گر پریشان نقش‌بنددگلشن است

آن‌گرانسنگی‌که نتوان از رهش برداشتن

چون ‌شرر خود را به‌ یک ‌چشم‌ از نظر افکندن است

لاله سودایی‌ست بیدل ورنه در گلزار دهر

هرکجا داغی‌ست‌چشمش با دل ما روشن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به شعری با مضامینی فلسفی و عمیق اشاره دارد. در این شعر، زندگی به عنوان سفری به سوی فنا و رهایی از خود توصیف شده است. شاعر به ناپایداری و بی‌معنایی وجود اشاره می‌کند و می‌گوید که اصل زندگی گذراست و در درون خود آتش و شور دارد. او از ناآگاهی و نشانه‌ها می‌گوید و بر این نکته تأکید می‌کند که آنچه از زندگی باقی می‌ماند، فقط دقت در مشاهده و درک لحظه‌هاست. بر اساس تصاویر و تمثیلاتی که در این شعر وجود دارد، شاعر به ما می‌گوید که باید از وابستگی‌ها عبور کنیم و حقیقت را در زیر ظاهرها بیابیم. زندگی همچون شمعی است که از خود می‌سوزد و روشنایی می‌بخشد. در انتها، شاعر بر اهمیت شوق و طلب در زندگی تأکید می‌کند و از پیوند میان عشق و درد سخن می‌گوید.