غزل شمارهٔ ۵۹۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است
نقش شیشه گرم سنگ به مینا زده است
راه خوابیده به بیداری من میگرید
هرکه زین دشت گذشتهست به من پا زده است
حسن یکتا چه جنون داشت که از ننگ دویی
خواست بر سنگ زند آینه بر ما زده است
نیست یک قطرهٔ بیموج سراپای محیط
جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است
ای سحر ضبط عنانی که از آن طرز خرام
گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است
هر نگه رنگ خرابات دگر میریزد
کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است
دل نشد برگ طرب ورنه سرخلدکه داشت
بیدماغی پر طاووس به سرها زدهاست
زین برودتکده هر نغمه که بر گوش خورد
شور دندان بهم خورده سرما زده است
کس نرفتی به عدم هستی اگر جا می داشت
خلقی ازتنگی این خانه به صحرا زده است
بگذر از پیش و پس قافلهٔ خاموشی
دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است
بیدل از جرگه اوهام به در زن کاینجا
عالمی لاف خرد دارد و سودا زدهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات و افکار شاعر درباره شکستها و ناهنجاریهای زندگی میپردازد. شاعر بیان میکند که دلش دچار درد و شکست است و حس میکند که دیگران نیز در این شکست سهم دارند. او به تصویر کشیدن دنیای سرد و بیروح میپردازد که در آن هیچ قطرهای بیحرکت نیست و هر چیزی به گونهای خاص تحت تأثیر است. از زیباییها و جذابیتهای دنیا میگوید که تحت تأثیر غم و اندوه قرار گرفتهاند. اصطلاحات شاعرانهای چون "نگاه رنگ خرابات" و "دل نشد برگ طرب" نشاندهندهٔ تضاد بین شادی و غم در زندگی است. در نهایت، شاعر به دنبال رهایی از اوهام و فرار از این دنیای بیروح و سرد است.