غزل شمارهٔ ۶۵۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست
برخطتسلیم میباید چونقش پا نشست
مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی
چون به خود پیچیدگوهر در دل دریا نشست
برتریها منصب اقبال هر نااهل نیست
سرنگونی دید تا زلف از رخش بالا نشست
بر جبین بحر نقش موجکی ماند نهان
گرد بیتابی چورنگ آخربهروی ما نشست
آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست
شعلهٔ بیطاقت ما رفت از خودتانشست
ازگرانجانی اسیران فلک را چاره نیست
صافها شد درد تا در دامن مینا نشست
پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آه
این غبار آخر به درد بیعصاییها نشست
نخلهای اینگلستان جمله نخل شمع بود
هرکه امشب قامتی آراست تا فردا نشست
آبرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن
دست حاجت تا بلندیکرد استغنا نشست
صرفجست وجویخودکردیم عمراما چهسود
هستی ما هم بهروزشهرت عنقا نشست
درکفن باقیست احرام قیامت بستنت
گر توبنشینی نخواهد فتنهات ازپا نشست
بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم
داغ شد هرکس بهپهلوی من شیدانشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی وضعیت انسانها و ناپایداریهای زندگی میپردازد. او میگوید که تا کی باید به تقدیر محتوم خود تن داد و باید تسلیم واقعیتها شد. برای کسب آبرو باید از قید و بندهای ادب عبور کرد. برتری و اقبال فقط به افراد شایسته تعلق دارد و ناپایداری و سرنگونی در انتظار همه است. شاعر همچنین به درد و رنج عاشقان و همچنین به بیثباتی عشق اشاره میکند. او از ضعف و ناامیدی در زندگی صحبت میکند و به یاد میآورد که زیباییها و امیدها زودگذرند. در نهایت، با احساس burnt-out شدن و آتش شوق به عشق، به بیان عواطف عمیق خود میپردازد و تأکید میکند که همگان در پایان به سرنوشت یکسانی دچار خواهند شد.