نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۷۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست

به دامنی‌که ته پاست باب چیدن نیست

ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیم

به عرض سجده ما جبهه بی‌چکیدن ‌نیست

ز سحربافی بی‌ربط کارگاه نفس

دو رشته‌ای‌که تواند به هم تنیدن نیست

خروش صورگرفته‌ست دهر لیک چه سود

دماغ غفلت ما را سر شنیدن نیست

نیست‌ دمیده ‌است چو نرگس در این ‌تماشاگاه

هزار چشم ویکی را نصیب دیدن نیست

ز دستگاه چه حاصل فسرده‌طبعان را

به پا اگر برسد آبله‌، دویدن نیست

قلندرانه حدیثی‌ست زاهدا، معذور

تو غره‌ای به بهتشتی که جای ربدن نیست

چو صبح زین دو نفس‌ گرد اعتبار مبال

پر شکسته هوا می‌برد پریدن نیست

نظر به پاشکنی تا سرت فرود آید

وگرنه گردن مغرور را خمیدن نیست

به جیب‌کسوت عریانیی ‌که من دارم

خیال اگر سر سوزن شود خلیدن نیست

دماغ فرصت‌ کارم چو خامهٔ نقاش

ز عالمی‌ست‌ که آنجا نفس‌ کشیدن نیست

در آن حدیقه که حرف پیام من گویند

ثمر اگر همه قاصد شود رسیدن نیست

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است

شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود می‌پردازد و به مسائلی چون وفا، تسلیم، همنوایی با زمانه، و محدودیت‌های انسانی اشاره می‌کند. او از بی‌توجهی جامعه به زیبایی‌ها و واقعیت‌های زندگی گلایه می‌کند و احساس می‌کند که تلاش‌ها و جستجوهایش بی‌فایده‌اند. همچنین، به ناامیدی از دیدن حقیقت و گیر افتادن در دام‌های نفس می‌پردازد. شعر در نهایت به این نکته می‌رسد که بسیاری از تلاش‌ها و جستجوها به نتیجه نمی‌رسند و انسان در دام تضادها و احساسات قفل مانده است.