غزل شمارهٔ ۸۲۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وهم هستی هیچکس را ازتپیدن وانداشت
مهر بال و پر همان جز بیضهٔ عنقا نداشت
عالمی زین بزم عبرت مفلس و مایوس رفت
کس نشد آگه که چیزی داشت با خود یا نداشت
بیکسی زحمتپرست منت احباب نیست
یاد ایامی که کس یاد از غبار ما نداشت
هرچه پیش آمد همان رو بر قفاکردیم سیر
یک قلم دی داشتیم امروز ما فردا نداشت
دعوی صاحبدلی از هرزهگویان باطل است
تا نفس بیضبط میزد شیشهگر مینا نداشت
مشق همواری درین مکتب دلیل خامشیست
تا درشتی داشت سنگ سرمه جز غوغا نداشت
حرص هر سو، ره برد بر سیم و زر دارد نظر
زاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت
قانعان سیراب تسکین از زلال دیگرند
آب شیربنی که گوهر دارد از دربا نداشت
تا ز تمکین نگذرند آدابدانان وفا
شمعمحفل در سرآتش داشت زیر پا نداشت
تا بیابان مرگ نومیدی نباید زیستن
هرکجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت
دوریام زان آستان دیوانه کرد اما چه سود
آنقدر خاکیکه افشانم به سر صحرا نداشت
چون نفس بیدل نفسها در تردد سوختم
گوشهٔ دل جای راحت بود اما جا نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس انزوا و بیکسی میپردازد. شاعر به بررسی موضوعاتی چون ناپایداری زندگی، ناامیدی و عدم شناخت خود در میان مردم میپردازد. او به یاد میآورد که در دنیای پر هیاهو، هیچکس به یاد او نیست و از زحماتش قدردانی نمیشود. همچنین اشاره دارد به تلاشهای بیفایده انسانها برای دستیابی به ارزشها و مادیات که باعث میشود در نهایت خالی و بیهدف بمانند. نهایتاً، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی در دنیای پر از ناامیدی و بیاعتنایی، جز زحمت و سختی هیچ چیز دیگری ندارد.