غزل شمارهٔ ۸۵۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفت
آسا هر سودن دستاندکی ز خویش رفت
عالم اسباب هستی چون عدم چیزی نداشت
هر که را دیدیم درویش آمد و درویش رفت
آه از آن مغرور بیدردی کزین ماتمسرا
همچو اشکدیدهٔ بینم تغافلکیش رفت
صد سحر شور تبسم داشت لعلش لیک حیف
این نمک پر بیخبر از سینههای ریش رفت
صبح هر اقبال غافل از شب ادبار نیست
ایبسا حسنی که از خط،سر به جیب ریش رفت
پیرو خلق دنی بودن زغیرتهاست دور
شیرمردان را نباید بر طریق میش رفت
زبن ندامت جز تحیر با چه پردازدکسی
عمر فرصت در نظر کم آمد از بس بیش رفت
امنخواهی تشنهٔتشویش طبعکس مباش
خون فاسد روزگارش در خمار نیش رفت
شغل اعمال دگر، بسیار بود، اما چه سود
هرکه در بزم خیال آمد خیالاندیش رفت
چارهٔ این درد بیدرمان ندارد هیچ کس
مرگ پیش آمد زمانیکز نفس تشویش رفت
با ادب جوشیدهای بیدل ز هذیان دم مزن
موج گوهر بسته را شوخی نخواهد پیش رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زندگی و ناپایداری آن اشاره میکند. او از تلاشهای روزمرهاش میگوید که به ندامت و غفلت دچار شده و در نهایت با یادآوری زودگذری زندگی و عواقب آن، افسوس میخورد. اشعار نشاندهندهٔ درویشی است که بدون آگاهی و درک از معنا و حقیقت زندگی، در گردش روزگار میگذرد. شاعر با بیان اینکه هر انسانی در نهایت تنها میرود، به هوسها و آرزوهای بیفایده اشاره میکند و میگوید که زندگی بر اساس نادرستیها و غفلتی گذشته است. او تأکید میکند که در میانهٔ این بحرانها، متوجه میشود که عمر فرصت کم است و باید به حقیقت زندگی تن داد. در نهایت، او به جستجو و نیاز به آگاهی دعوت میکند و از نومیدی و هذیان گفتن نهی میکند.