غزل شمارهٔ ۸۶۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت
از صبح این چمن طربی چشم داشتیم
آخر نفس بر آینهٔ ما دمید و رفت
دیگر پیام ما بر جانان که میبرد
اشکی که داشتیم ز مژگان چکید و رفت
چندین چمن فسرد به خون امید ما
رنگ حنا گلی که مپرسید چید و رفت
ذوق وفای وعدهات از دل نمیرود
قاصد ثمر نبود که گویم رسید و رفت
لبیک کعبه، مانع ناقوس دیر نیست
اینجا فسانههاست که باید شنید و رفت
پرسیدم از حقیقت مرگ قلندری
گفتند بی غم تو و من، خورد و رید و رفت
گفتم رموز مطلب هستی بیان کنم
تا بر زبان رسید سخن لب گزید و رفت
گردید پیریام ادبآموز عبرتی
کز تنگنای عمر جوانی خمید و رفت
وامانده بود هوش درین دشت بیکران
لغزید پای سعی و رهی شد سپید و رفت
بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم
جولان او ز دامن ما چین کشید و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و تأملات شاعر درباره زندگی، عشق و مرگ میپردازد. شاعر از زیباییهای بهار و گلها سخن میگوید که به تدریج از دست میروند. او از اشکهایی یاد میکند که به خاطر فراق و دوری از محبوبش ریخته شده است و از ناامیدیهایی که در زندگی تجربه کرده، مانند از بین رفتن امید و وعدهها. همچنین اشارهای به گذر عمر و بیثمر بودن تلاشها دارد و در نهایت به این نتیجه میرسد که در زندگی، لحظهها و خوشیها سریع به سر میآیند و باید آنها را درک کرد. شاعر به نوعی احساس تنهایی و بیثباتی در زندگی را منتقل میکند.