غزل شمارهٔ ۸۷۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودیکه نریختگل به پایت
نه به خاکِ در بسودم نه به سنگش آزمودم
بهکجا برم سری را که نکردهام فدایت
نشود خمار شبنم می جام انفعالم
چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت
طرب بهار امکان به چه حسرتم فریبد
به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا
به فلک فرو نیاید سر کاسهی گدایت
به بهار نکته سازم ز بهشت بینیازم
چمنآفرین نازم به تصور لقایت
نتوان کشید دامن ز غبار مستمندان
بخرام و نازها کن سر ما و نقش پایت
نفس از تو صبحخرمن نگه از تو گلبهدامن
تویی آنکه در بر من تهی از من است جایت
ز وصال بیحضورم به پیام ناصبورم
چقدر ز خویش دورم که به من رسد صدایت
نفس هوسخیالان به هزار نغمه صرف است
سر دردسر ندارم من بیدل و دعایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شخصی صحبت میکند که در عشق و دلدادگی با معشوق خود به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و در عین حال خجالت و شرمندگی را احساس میکند. او به خود میگوید که نه به زمین و نه به سنگی که بخواهد در برابر معشوق سجده کند، پناهنده شده است. بیانگر این است که عشقش او را به جایی نمیبرد و تنها در آرزوهایش است که به آن فکر میکند. در ادامه به زیباییهای بهار و عواطفی که در دل دارد اشاره میکند و از خیالِ معشوقی که تنها در ذهنش حضور دارد، میگوید. او همچنین از حسرت و تمنای وصل سخن میگوید و بیان میکند که چه اندازه از معشوق خود دور است. در نهایت، او به ناتوانی خود در رسیدن به معشوق و بیپیشرفتی در این عشق اشاره میکند و از عدم توجه معشوق به خود گلایه دارد.