غزل شمارهٔ ۸۸۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت
شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت
دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و من
آینه ها به باد داد زنگ نفس زداییت
فقر نداشت اینقدر رنج خیال پا و سر
خانهٔ کفشدوز کرد فکر برهنهپاییت
آینهداری خیال شخص تو را مثال کرد
خاکچهرهبهسر فشاند خاکبهسر جداییت
هیأت چرخ دیدهای محرم احتیاج باش
کاسه بلند چیده است دستگه گداییت
از نفس هواپرست رنگ غنای دل شکست
بر سر آشیان فتاد آفت پرگشاییت
گربه فلک رویکه نیست بند هواگسیختن
همچو سحر گرفتهاند در قفس رهاییت
دامن خود به دست گیر شکر حقوق عجز کن
قاصد رمز مدعاست خجلت نارساییت
سجده فسون قدرت است پایهٔ همت بلند
ربط زمین و آسمان داده به هم دوتاییت
خشک و تر بهار رنگ سر به ره امید ماند
لیک به فرق گل فکند سایه کف حناییت
چشم تأمل حباب، تا کف و موج وارسید
با همهام دچارکرد یک نگه آشناییت
بیدل اگر نه شرم عشق، لب گزد از جنون تو
تا به سپهر می رسد چاک سحر قباییت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی مسائلی چون عشق، امید و نیازی عمیق به زیبایی و حقیقت میپردازد. او با استفاده از تصاویر و استعارههای مختلف، حالتی از دوگانگی و جدایی را به تصویر میکشد. نقش پا و جهد انسان نشاندهنده تلاشهای او برای رسیدن به معشوق یا آرزوی اوست. شمع و آینه به نمادهایی از نمایش و جاذبه تبدیل میشوند، و دل انسان در این بین دچار تردید و وهم میشود. شاعر به فقر و رنج خیال اشاره کرده و تصور میکند که چگونه این رنج میتواند بر زندگی و احساسات او تأثیر بگذارد. در نهایت، او از زیبایی و عشق به عنوان نیروی محرکه یاد میکند که میتواند انسان را به سوی کمال و پروازهای بلندی هدایت کند. این شعر درخود تعمق و جستجوی حقیقت را به تصویر میکشد و نشان میدهد که انسان چگونه تحت تأثیر عشق و نیازهای عمیق خود، گاهی در بند و گاهی آزاد است.