غزل شمارهٔ ۹۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جوش زخمم داد سر در صبح محشر تیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
از گزیدنهای رشک ابروی چینپرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
بسمل ناز تو چون مشق تپیدن میکند
میکشد چون مدّ بسمالله بر سر تیغ را
جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمناست
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
در هجوم عاجزی آفت گوارا میشود
میشمارد مرغ بیپرواز شهپر تیغ را
کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
نالهٔ خوابیده میدانیم بر سر تیغ را
طبع سرکش تا کجا تقلید همواری کند
سختدشوار است دادن آب گوهر تیغ را
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشناست
رشتهٔ شمعاست بیدل موج جوهر تیغ را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تجربیات شاعر در برابر عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از زخمهایی که عشق به او زده، سخن میگوید و به تضاد زیبایی و رنج اشاره میکند. اشاره به "تیغ" به عنوان نمادی از درد و زیبایی، نشاندهندهی دو روی سکه عشق است. او به تأثیر زیباییها اشاره دارد و بیان میکند که هر کس با توجه به ویژگیها و مقام خود، از زیبایی و خطر عشق بهرهمند میشود. همچنین، شاعر به تلاش برای حفظ عزت نفس و ارزشهای خود در برابر سختیهای زندگی اشاره میکند و این آنچه را که عشق به طور طبیعی به وجود میآورد، بازتاب میدهد. در نهایت، شعر به تلاطم احساسات و دشواریهای زندگی اشاره دارد و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند به آرامش یا درد منجر شود.