غزل شمارهٔ ۹۸۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد
سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد
چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت
ز یاس پرس کزین ماجرا خبر دارد
نگار دست بتان بیلباس ماتم نیست
مگر ز خون شهیدان حنا خبر دارد
فضولی من و تو در جهان یکتایی
دلیل بیخبریهاست تا خبر دارد
در این هوسکده گر ذوق گردنافرازیست
سری برآر که از پیش پا خبر دارد
تمیز خشک و تر آثار بینیازی نیست
گداست آنکه ز بخل و سخا خبر دارد
پیام عالم امواج میبرد به محیط
تپیدنی که ز پهلوی ما خبر دارد
غرور و عجز طبیعی است چرخ تا دل خاک
نه دانه محرم و نی آسیا خبر دارد
به پیش خویش بنالید و لاف عشق زنید
گل از ترانهٔ بلبلکجا خبر دارد
مباد در صف محشر عرق به جوش آیم
که از تباهیکارم حیا خبر دارد
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل
قیامت است گر آن دلربا خبر دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و جنبههای مختلف عشق و زندگی پرداخته و نشان میدهد که دل انسان از غم و مشکلات آگاه است و آرزوها در ناکامی باقی ماندهاند. شاعر به بررسی تضادها و دوگانگیها در زندگی میپردازد، از جمله بین غم و شادی، سختی و راحتی. همچنین، بر ظرافت معنوی انسان و نیاز به آگاهی اشاره میکند و خاطرنشان میسازد که داشتن خبر از اوضاع و احوال دنیای اطراف، میتواند به درک بهتر و عمیقتری از زندگی منجر شود. در نهایت، شاعر به هشداری درباره عواقب اعمال و افکارش اشاره میکند و از بار سنگین عشق و عاطفه صحبت میکند که بدون آگاهی از حقیقتها نمیتواند کامل باشد.