نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زده است زلف تو چنبر به رخ چو مار به گنج

به گنج راه نبرده است هیچ کس بی رنج

به رنج و درد مرا صرف گشت عمر عزیز

نشد نصیب که آید به چنگ من این گنج

مرا قرار و دل و دین و عقل و هوشی بود

به یک نگه به دو چشمت از کفم هر پنج

منم ز گردش چشم تو مست و مردم را

گمان که مستیم از باده است و بذر البنج

دلم از آن شده پر خون تر از انار که نیست

به دستم از ذقن و غبغب تو سیب و ترنج

شود شکفته تر از گل دل چو غنچهٔ من

ز غنچهٔ لبت اندر دلم فتد گر خنج

وفا ز جور تو دارد فزون بلنداقبال

ز زلف خویش ترازو به کف بگیر و بسنج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به زیبایی و جذبه معشوق می‌پردازد و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او می‌گوید دستیابی به عشق و زیبایی معشوق آسان نیست و برای رسیدن به آن باید رنج برد. عمرش به خاطر این عشق سپری شده و هیچ چیز جز درد و رنج نصیبش نشده است. در عین حال، نگاه معشوق به او باعث گیجی و سرگشتگی‌اش شده و دلش به شدت پر از درد و شوق عشق است. شاعر همچنین به وفا و بی‌وفایی معشوق اشاره می‌کند و در پایان، از معشوق می‌خواهد تا زیبایی خود را بسنجد.