نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را به است ز به غبغب وز سیب زنخ

به دستم آید اگر این دو یک زمان بخ بخ

ز کشته‌ها همی از بس که پشته‌ها سازی

به هرکجا که گذر می‌کنی شود مسلخ

رفو به چاک دل ما نمی‌شود جز این

که گیری از مژه سوزن ز تار گیسو نخ

به پیش چهر تو آتش بدان همه گرمی

روا بود شود افسرده‌تر اگر از یخ

نثار بزم حضورت اگر کنم سر و جان

همان حدیث سلیمان شده است و ران ملخ

مرا به جان تو نزدیک‌تر ز جان و دلی

کنند دورم اگر از برت دو صد فرسخ

چه فخرها که به خاقان کند بلنداقبال

چو زنگی‌اش دهی ار جا به گوشهٔ مطبخ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و دلدادگی می‌پردازد. شاعر از جذابیت معشوق خود سخن می‌گوید و لحظاتی را تصور می‌کند که در آن دو به هم نزدیک می‌شوند. او به زیبایی‌های معشوق و تأثیر عمیق او بر دل و جانش اشاره دارد. همچنین به یأس و دلتنگی ناشی از فاصله بین خود و معشوق پرداخته و می‌گوید حتی اگر فاصله زیادی بین آن‌ها باشد، عشق او را به معشوق نزدیک‌تر می‌کند. در نهایت، شاعر به مقام و عزت عشق خود در مقایسه با جهان می‌پردازد و به زیبایی‌های کوچک و ساده اشاره می‌کند.