شمارهٔ ۱۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا
شیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا
دارم از بس دل غمین هستم ز بس اندوهگین
این فراخی جهان در چشم تنگ آید مرا
برندارم دست از او تا زونگیرم کام دل
گر که دامان اجل روزی به چنگ آید مرا
یونسم نه یوسفم نه پس چرا چون این وآن
گه به چه گه جای درکام نهنگ آید مرا
چون بلنداقبال از بس تلخ کامم در جهان
گر بنوشم شهد وشکر چون شرنگ آیدمرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناامیدی و دلتنگی خود برای زندگی سخن میگوید. او احساس میکند که عمرش مانند شیشهای شکسته است و از اندوه و غم زیاد، جهان برایش تنگ و بزرگ نمینماید. شاعر به خدا اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از عشق او دست بکشد، حتی اگر مرگ روزی به سراغش بیاید. او خود را با یوسف مقایسه نمیکند و از تلخی کامش در این دنیا سخن میگوید، بهطوری که حتی نوشیدنیهای شیرین برایش مانند زهر به نظر میرسند. در کل، شعر حاکی از حسرت و غم عمیق شاعر است.