شمارهٔ ۱۸۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بود
گر برگ و بر درخت نیارد حطب بود
روز است وآفتاب بلند است وهر کسی
روشن چراغ کرده که تاریک شب بود
ما رسته از جهان وبه دلدار بسته دل
نفرت زخلق جستن ما زاین سبب بود
شهد است چون شرنگ به کامم ز دست غیر
وز دست دوست زهر هلاهل رطب بود
دیوانگی ز عشق که مکروه عالمی است
واجب به ما شد ار به کسی مسحتب بود
ترکی ربوده دل ز کف من که همچو او
شوخی نه درعجم نه بتی درعرب بود
آتش به جانم از بت خویش وبه من طبیب
گوید که گرمی تنت آثار تب بود
من رندو مست وعاشق وبدنام و شیخ خام
کنعم کند ز عشق تو این بوالعجب بود
اقبال هر که را که بلنداست در جهان
پیوسته گفتگوی تواش ورد لب بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و توصیف حالتی از اضطراب و عشق میپردازد. شاعر به بدبختی افرادی اشاره میکند که بیهنر و بیادباند و کیفیت زندگی آنها را مانند درختی میداند که نمیتواند میوه دهد. روز روشن و آفتاب در حال تابش است، اما هر فرد به دنبال روشن کردن چراغ خود است تا تاریکی شب را از بین ببرد. شاعر به عشق و دلبستگیاش به معشوق میپردازد و نفرت از مردم را به خاطر این دلبستگی میداند. او همچنین به زهر و شهد عشق اشاره میکند و بیان میکند که عشق دیوانهوارش او را به madness کشانده است. در نهایت، عاشق به عشق و شگفتیهای آن میپردازد و میگوید تنها گفتگوی او در زندگی درباره معشوقش است.