نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند

صوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند

از دل آشفته ما گوئیا با زلف تو

با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند

گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو

هر دم از بی اعتنائی رو به سوئی می کند

گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قرار

دایم از این سو وآن سو جستجوئی می کند

هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیم

می رساند خویش را آنجا و بویی میکند

گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغان

گه سبو را بو و گه می در سبوئی می کند

کند آید در نظر اما به چالاکی گهی

ترک سر در عشق ترک تندخوئی می کند

گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجری

می شود بی حال تا خود را رفوئی می کند

چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حال

از برای دلبر زنجیر موئی می کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای عشق و عشق‌ورزی پرداخته است. شاعر از گفتگویی بی‌کلام میان دل آشفته‌اش و زلف محبوبش سخن می‌گوید. دلش با زلف محبوب، که در هر لحظه آن را دنبالش می‌دود، به نوعی گفتگویی بی‌زبان دارد. شاعر در این عالم عشق، در جستجوی محبوب است و دلش مدام از یک سو به سویی می‌رود. همچنین، به حال و تغییر وضعیت‌های مختلف عشق و اثرات زلف محبوب بر دل و جانش اشاره می‌کند. او از بی‌قراری و شوریدگی دلش صحبت می‌کند و به تصویر کشیدن چگونگی تأثیر زلف محبوب بر وجودش ادامه می‌دهد. در نهایت، این شعر بیانگر سفر درونی و عاطفی شاعر در مسیر عشق و حواشی آن است.