شمارهٔ ۱۹۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از موی توآشفته چنان است که بود
عشق روی توهمان آفت جان است که بود
گر سراغ از دل گم گشته من میجوئی
همچنان گمشده بی نام ونشان است که بود
از قدخم شده ام گر خبری می خواهی
ز ابروان توهمان طور کمان است که بود
وگر ازچشم من وگریه اومی پرسی
همچنان رودی از این چشمه روان است که بود
گر توآن عهد که بستی بشکستی چودلم
عهد من با تودرست است و همان است که بود
عجب از آه دل ما که ندارد اثری
زآنکه میل دل دلدار بر آن است که بود
خر چوشد خسته و وامانده سبکبار شود
همچنان بار من خسته گران است که بود
می کشد زحمت بیهوده طبیبم به علاج
که مرا درد همان دردنهان است که بود
منگر بر دل زارم که بلند اقبال است
این همان خون جگر پست نوان است که بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عواطف عمیق و ناراحتی شاعر دربارهٔ عشق و دلتنگیاش سخن میگوید. شاعر بیان میکند که از موی معشوقش دلش آشفتگی دارد و عشق او برایش دردناک است. همچنین اشاره میکند که اگر کسی دنبال دل گمشدهاش باشد، باید بداند که آن دل همچنان گم و بینام و نشان است. در ادامه، شاعر به ویژگیهای ظاهری معشوق اشاره کرده و از ابروان او به عنوان کمانی زیبا یاد میکند. شاعر به درد و رنجش از جدایی اشاره میکند و میگوید که درمانش بیفایده است چون دردش همانند دردهای گذشته است. در نهایت، او بیان میکند که با وجود همهٔ این دردها، دلش هنوز امید به آینده دارد و او همچنان به عشقش وفادار است.