شمارهٔ ۱۹۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چهر تو آتش است وزلفت دود
چشمم از دود توست اشک آلود
سر رزم که باشدت کز زلف
به بر وسر توراست جوشن وخود
ز آمد و رفتن تودلگیرم
کامدی دیر و رفتی از بر زود
جستم از عقل چاره ای به غمش
عشق ناگه به گوش من فرمود
عقل در کار خویش حیران است
کس بدین درد چاره ای ننمود
بارک الله ز عشق کز همت
در دولت به روی من بگشود
داد منصب مرا بلند اقبال
کرد از لطف خود مرا خشنود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و زیبایی معشوق است. در این شعر شاعر از چهره و موی معشوق به آتش و دود تشبیه میکند و میگوید که چشمش از این عشق اشکآلود شده است. او به حالت غم و دلتنگی ناشی از رفت و آمد معشوق اشاره میکند، و نشان میدهد که عشق او را به حیرت واداشته و عقلش در برابر این احساس ناتوان است. شاعر در نهایت از عشق و لطف معشوق به شادی و موفقیت در زندگیاش اشاره میکند و آن را نشانهای از محبتی میداند که بر او گشوده شده است.