شمارهٔ ۲۰۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود
کز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود
سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبح
می سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود
چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکم
عشق رخ تو خون به دلم باز می فزود
می بود خون دیده روان ازکنار من
مانند آب سیل که گرددروان به رود
مستحکم است رشته الفت هزار شکر
گر بگسلانم غم هجر تو تار وپود
چون من به عاشقی چو تو درحسن و دلبری
نه چشم کس بدیده ونه گوش کس شنود
شاید که همچو من شود اقبال او بلند
هر کس که زنگ آرزو از لوح دل زدود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذبه معشوق است و از درد و آتش عشقش شکایت میکند. شاعر بیان میکند که شب را در حال سوختن از عشق معشوق گذرانده و هیچ کسی جز خودش نمیتواند عمق احساساتش را درک کند. او به صورت تصویری عواطف خود را توضیح میدهد و تأکید میکند که اگر رابطهاش با معشوق قطع شود، غم و اندوه شدیدی را متحمل خواهد شد. در نهایت، شاعر امیدوار است که هر کسی همچون او تجربهای بزرگ و شگفتانگیز از عشق را بیابد.