شمارهٔ ۲۲۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبر
شد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر
نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیب
چاره درد دلم را رو مده داروی صبر
زنده گردم خیزم از جا وکفن درم ز شوق
گر کسی نام تو را تلقین من گوید بهقبر
اینقدر دانم که هستم عاشق رخسار تو
خواه خوانندم مسلمان خواه ترسا خواه گبر
از مکافات عمل غافل مشوبیمار شد
بر دل من چشم خونخوار تو از بس کردجبر
گفتی ار خواهی وصالم در فراقم صبر کن
در دل تنگ بلند اقبال نبود جای صبر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر دوری معشوقش تحمل میکند سخن میگوید. او به طولانی بودن مدت صبر اشاره میکند و از ناامیدی و بیتابی خود میگوید. داروی صبر نیز برای او دیگر کارساز نیست و تنها مرگ را چاره میبیند. او آنقدر عاشق است که خود را در هر حالتی متعلق به معشوق میداند. وجود درد و رنج و امید به وصال در دل او موج میزند، اما صبر کردن در این شرایط برایش دشوار است. شاعر به این نتیجه میرسد که دل تنگ او جایی برای صبر ندارد و این وضعیت برایش غیرقابل تحمل شده است.