شمارهٔ ۲۳۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از سر کوی تو حاشا که روم جای دگر
که نباشد به دلم عشق دلارای دگر
می توان کرد به بالای تو تشبیه او را
بود اگر سرو سهی را به چمن پای دگر
مستی من بود از باده چشم و لب تو
دهد این باده به من نشئه وصهبای دگر
چاک ها بر دلم از مژه به ایمائی زد
چشم توکاش به سویم کندایمای دگر
گر مسیحا ز دمش عظم رمیم احیا شد
توئی ازلعل لب امروز مسیحای دگر
گرچه تنگ است دلم لیک صفایی دارد
مرو ای دوست مزن خیمه به صحرای دگر
تومگر بهر تماشا به گلستان رفتی
که زمرغان چمن برشده غوغای دگر
با من امشب بنشین باده بخور بوسه بده
ندهد شاید اجل مهلت فردای دگر
کسی از دولت عشق تو بلنداقبال است
که ندارد ز توغیر از توتمنای دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمق عشق و وابستگی شاعر به معشوقش است. شاعر میگوید که هرگز به جایی دیگر نمیرود، زیرا هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین عشق دلبرش شود. او به زیبایی و بینظیری معشوق خود اشاره میکند و میگوید که حتی در مقایسه با چیزهای زیبا، عشق او بیهمتاست. شاعر از مستی ناشی از عشق و زیبایی معشوقش سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که لحظاتی که در کنار او میگذراند، بسیار باارزش است و ممکن است فرصتهای دیگری برای دیدار وجود نداشته باشد. در نهایت، شاعر تنها خواستار عشق معشوق و پرهیز از جدایی است.