نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دلبری دارد آن قمر که مپرس

عشقش آرد چنان به سر که مپرس

نه همی برده دل زمن که مرا

خون چنانکرده درجگر که مپرس

تیر از مژه چون زندپیشش

سینه سازم چنان سپر که مپرس

هر زمان کو زند شکرخندی

ریزد ازلب چنان شکر که مپرس

شانه بر زلف چون کشد آنقدر

ریزد از زلف مشک تر که مپرس

بی خبر از خودم ولی زجهان

باشدم آن چنان خبر که مپرس

شدم ازعاشقی بلند اقبال

عشق دارد چنان اثر که مپرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که او چنان دلبری دارد که از گفتن آن‌که چه حسی دارد، پرهیز می‌کند. عشق او به حدی عمیق و تأثیرگذار است که نمی‌تواند آن را به زبان بیاورد. شاعر به توصیف زیبایی‌های معشوقه‌اش می‌پردازد، از جمله لب‌هایش که شکر می‌ریزد و زلف‌هایش که عطر مشک دارند. او خود را در حالتی از بی‌خبری توصیف می‌کند، در حالی که تحت تأثیر عشق، موفقیت‌هایی به دست آورده است. در پایان، بر قدرت و اثرگذاری عشق تأکید می‌کند.