شمارهٔ ۲۳۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نور
از وصف روی و مویت ما را بدار معذور
ما را چه حد که گوییم وصفی ز روی مویت
کی از سیه شناسد رنگ سفید را کور
گویندحور و کوثر اندر بهشت باشد
دارم تو، ندارم حاجت به کوثر و حور
ما گر تو را نبینیم نقصان ز دیده ما است
ماییم همچو خفاش تو آفتاب پرنور
گویند اسم اعظم مستور باشد از خلق
ای اسم اعظم از ما خود را مدار مستور
هم دل برفت و هم برد چشم تو از کفم دل
در حیرتم که دل بود مختار یا که مجبور
غم نیست دارد ار می رنج خماری از پی
هر جا که باشد انگور ناچار هست زنبور
من هم دل خرابی دارم ز دست عشقت
ای آنکه هر خرابی بود از تو گشت معمور
اقبالم از بلندی گر شد چو زلف دلبر
نام سیاه را هم گاهی نهندکافور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید. شاعر از جذبه و نور چهرهی محبوبش سخن میگوید و از ناتوانی خود در توصیف زیبایی او عذرخواهی میکند. او بیان میکند که دیدن محبوبش برایش از هر نعمتی مانند حور و کوثر در بهشت مهمتر است و نداشتن او را نقصی در خود میداند. همچنین به ارتباطی عمیق میان دل و چشم و حضور محبوب اشاره میکند. در نهایت، شاعر از تأثیر عشق روی روح و دل خود صحبت میکند و این که اشتیاق و خرابی دلش ناشی از عشق به معشوق است. این شعر در واقع تجلی عشق و زیبایی است و به حیرت و شگفتی شاعر از وجود معشوق اشاره دارد.