نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

غم هجران به جان من زد آتش

به مغز استخوان من زدآتش

سراپا سوختم از دوری یار

چرا بر نیستان من زد آتش

حدیثی گفتم از هجران که ناگه

بیانش بر زبان من زدآتش

دهد بر باد تا خاکسترم را

به جان ناتوان من زدآتش

چه خصمی داشت با من دوست کز هجر

چنین برخانمان من زدآتش

به شاخی آشیان کردم چومرغی

فلک بر آشیان من زد آتش

بلند اقبال را دیدم که میگفت

غم هجران به جان من زدآتش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج هجران و دوری معشوق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که این دوری به شدت او را می‌سوزاند و به جانش آسیب می‌زند. او در توصیف این عشق ناکام و غم ناشی از آن، به تشبیهاتی درباره آتش و سوختن می‌پردازد. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که این آتش ناشی از هجران، او را به کلی نابود کرده و به او حس دشمنی از سوی محبوبش می‌دهد.