شمارهٔ ۲۷۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراق
خدا به داد دل من دهد سزای فراق
روای طبیب مده درد سر مرا وبه خویش
که غیر مرگ نباشد دگر دوای فراق
فراق را نمک ما دودیده کور کند
که تا یکی کشد از هر طرف عصای فراق
اگر فراق بمیرد ز دیده خون باریم
من از برای دل خود دل از برای فراق
بقای هیچ کسی نیست در فنای کسی
ولی بقای دل ما است در فنای فراق
نوای نی عجب امشب به گوش جانسوز است
مگر که نائی ما می زند نوای فراق
فراق یار چو آید ز پیش یار سزد
که درز اشک نمایم نثار پای فراق
قلم بسوخت چوانگشت اندر انگشتم
چوخواستم بنویسم زماجرای فراق
مدام ذکر دلش این بود بلنداقبال
که دور ساز خدایا زما قضای فراق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج ناشی از فراق و جدایی است. شاعر از عمیقترین احساسات خود در مورد دوری معشوق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که هیچ درمانی جز مرگ برای این درد وجود ندارد. فراق همچون نمکی است که دل را میسوزاند و او از شدت غم و اندوه به نینوازی متوسل میشود. شعر به نوعی ستایش از عشق و فراق است، و شاعر در نهایت خواستار دادخواهی خداوند است تا از این جدایی رهایی یابد.