شمارهٔ ۲۸۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شب فراق تو بیرون نمی روم زخیال
خیال روی توام کرده است همچو هلال
به وصل تو مشتاقم آن چنان ای دوست
که تشنگان وگدایان به سیم وآب زلال
مرا به عمر اگر حظ بود بود زآن خط
مرا به زندگی ار حال هست از آن خال
نظر در آئینه کن تا مثال خود بینی
چنان مدان که تو را نیست درزمانه مثال
زچشم می مفروش این قدر نیی خمار
به پشت مشک مکش این همه نیی حمال
بود به چهر تو آثار جلوه مهدی
بود دو چشم تو آشوب و فتنه دجال
نه در فراق تو ماند قرار در دل من
نه باددرخم چنبر نه آب در غربال
چرا ز هجر خود این قدر می کنی خوارم
اگر زلطف مرا خوانده ای بلند اقبال
به عهدمعتمد الدوله نیست اندر فارس
به غیر زلف تو ومن کسی پریشان حال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing شخصی به معشوقش است. شاعر در آغاز بیان میکند که به خاطر یاد معشوقش از خانه بیرون نمیرود و همچون هلال به او فکر میکند. او به شدت مشتاق وصال معشوق است، به گونهای که تشنگان به آب زلال تشنهاند. شاعر همچنین به زیباییهای معشوق اشاره میکند و معتقد است که او نظیری در زمانه ندارد. شاعر در ادامه با اشاره به درد و رنج ناشی از فراق، از احساس بیقراری و سردرگمیاش میگوید و بیان میکند که در دلش هیچچیز آرامش ندارد. او به معشوقش میگوید که اگر او او را با لطف خود دعوت کرده، چرا باید اینقدر احساس ذلت کند. در نهایت، او احساس میکند که در غیاب معشوق، در دنیا آشفته و پریشان حال است.