نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مرا به جز غم وحسرت ز عشق یار چه حاصل

به غیر حیرت و غفلت به روزگار چه حاصل

تو رابه نشئه هستی به غیر مرگ چه صرفه

بود ز باده و مستی به جز خمار چه حاصل

گرفتم این که سپردم به دست لاله رخان دل

سوای خون دل و چشم اشکبار چه حاصل

در این دیار ندیدیم دلبری که برد دل

دگر توقف ما اندر این دیار چه حاصل

کسی که سال و مه عمر اوست بهمن ودی مه

چو فرودین رسد وفصل نوبهار چه حاصل

خزان هوا وتماشای باغ داده چه لذت

چو رفت گل ز گلستان ز سیر خار چه حاصل

هر آنکه آمده اقبال او بلندبه عالم

نباشد ارچومن خسته خاکسار چه حاصل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس غم و درد ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که جز حسرت و غم از عشق معشوق به دست نمی‌آورد و در زندگی‌اش جز حیرت و غفلت چیزی نمی‌بیند. او از بی‌فایده بودن زندگی بدون عشق و زیبایی می‌گوید و اینکه لذت‌های موقت مثل مستی نیز به جز درد و خمار چیزی عایدش نمی‌کند. شاعر در این دیار به دنبال دلبری نیست و به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز در زندگی‌اش ارزش شکیبایی را ندارد. همچنین اشاره می‌کند که با گذر زمان و تغییر فصل‌ها، لذت‌های زندگی نیز کم‌رنگ می‌شوند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که اقبال افراد در زندگی‌شان بی‌معناست و همه به سرنوشت مشابهی دچار می‌شوند.