شمارهٔ ۳۰۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدم
مست بودم پنجه در چنگ پلنگی می زدم
می زدم بر سینه گاهی خنجر از ابروی او
گاهی از مژگان وی بر دل خدنگی می زدم
دیدم آن سیمین بدن دل سخت تر دارد ز سنگ
من هم از حسرت همی بر سینه سنگی می زدم
من در اول گر زکار عشق بودم باخبر
کی دم اندر پیش خلق از نام و ننگی می زدم
در اطاعت گر اشارت می شد ازجانان به من
یونس آسا گام در کام نهنگی می زدم
من همان رستم دلی هستم که دیدی بارها
خویش را در جنگ بر پور پشنگی می زدم
دوش مانند بلند اقبال بی دل تا به صبح
هی به سر از دست ترک شوخ وشنگی می زدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی مست و مدهوشی صحبت میکند که در آن به زلف و جمال معشوق خود چنگ میزند. او توصیف میکند که مستیاش او را به زدن پنجه بر چنگ پلنگی واداشته و با ابرو و مژگان معشوقش بر دل خود خنجر میزند. شاعر به سنگین و سخت بودن دل معشوق اشاره میکند و از حسرت خود میگوید که بر سینهاش میزند. او به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که اگر از طرف معشوق اشارهای به او میشد، با شجاعت وارد دریا میشد. شاعر خود را به رستم تشبیه میکند و در انتها به شوق و شادی ناشی از زیبایی معشوق میپردازد. کل شعر بیانگر عشقی شدید و پیچیده با حسرت و شجاعت است.