نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کافرم خوانند چون عاشق بدان دلبر شدم

کفر اگر این است دلشادم که من کافر شدم

نیست غم زاهد اگر گوید که من درظلمتم

کو چنان چشمی که تا بیند مه انور شدم

دلبر من دل نبرد از من چو دیدم روی او

خود گرفتم دل به دست وخود برش دل بر شدم

کی شود ممکن مرا پروا ز گلزار وصال

من که در هجرش بتر از طایر بی پر شدم

گر خلیل الله اندر آتش افتاد و نسوخت

من به هجران عمر را پرورده آذر شدم

فاش گویم مر مرا دلبر پرستی مذهب است

گرمسلمان خوانیم یا گوئی از دین در شدم

داشت روئی حیدر آسا ابروئی چون ذوالفقار

شد بلنداقبال یارم بر درش قنبر شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دلدادگی خود اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که به خاطر عشق به محبوب، ایمان و دین را رها کرده و برایش کفر معنا ندارد. او می‌گوید که حتی اگر زاهدی از او ناراضی باشد، او غمگین نیست چون عشق خود را یافته است. شاعر از شدت دلتنگی به خاطر جدایی از معشوق، خود را مانند پرنده‌ای بدون پر تصور می‌کند و در عشقش به حدی رسیده که از سختی‌ها و دردها هم نخواهد ترسید. او عشق را مذهب خود می‌داند و از جذابیت معشوقش می‌گوید که همچون حیدر (علی) درخشان و پرجاذبه است. در نهایت، او با قلبی پر از محبت و دلدادگی از محبوبش یاد می‌کند و اعلام می‌کند که در این مسیر دل به او سپرده است.