نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر چون دهان دوست ز غم بی نشان شدم

در پیش تیر غمزه چشمش نشان شدم

بودم به قد چو تیر وز غم چون کمان شدم

بودم به عمر پیر وز عشقش جوان شم

ز آن ترک تندخوست که دارم به سینه سوز

ز آن آتشین رخ است که آتش به جان شدم

جز دل خبر نداشت ز اسرار من کسی

چون فاش گشته از دل خود بد گمان شدم

بردم به کوی دوست پناه از گناه خویش

آسوده دل شدم که به دار الامان شدم

عفوش چو بود بی حد و فضلش چو بی حساب

کردم گناه و در صدد امتحان شدم

با من مگو که از چه شدی رندوباده خوار

از دوست حکم شد که چنان شو چنان شدم

بودم بتا به وصل توخرم چونوبهار

از صرصر حوادث هجرت خزان شدم

شد صبح شام هجر ونمردم زهی توان

درملک عشق خسرو صاحبقران شدم

نمرود غم فکنده به نارم خلیل وار

دیدم به یاد روی تو درگلستان شدم

در روزگار از آن شده اقبال من بلند

کافتاده پیش پای بتان خاک سان شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره عشق و غم است. شاعر از تأثیرات عشق بر زندگی‌اش می‌گوید، چگونگی تغییراتی که در خود احساس کرده و از دوری معشوقش رنج می‌برد. او به زیبایی معشوق و درد جدایی اشاره می‌کند و همچنین از عفو و رحمت او صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر می‌گوید که حتی با تمام رنج‌ها و غم‌ها، عشق او را به درجات بالایی رسانده و در ارتباط با معشوقش احساس امنیت و آسایش می‌کند.