شمارهٔ ۳۰۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پای بند خم آن زلف گره گیر شدم
از جنون عاقبت الامر به زنجیر شدم
این همه چین نه ز پیری است که دارم به جبین
در جوانی ز غم یار چنین پیر شدم
نه ز بسیاری عمر است که پشتم شده خم
قدخمیده چو کمان ز آن قد چون تیر شدم
شد زتاراج غمش ملک وجودم ویران
شکر لله که کنون قابل تعمیر شدم
جان به در بردم از آن خنجر مژگان اول
آخر از ابروی او کشته به شمشیر شدم
دست تدبیر من ازچاره گری کوته شد
تا گرفتار به سرپنجه تقدیر شدم
چون بلنداقبال از بس که خورم خون جگر
بر سر خوان حیات از دل وجان سیر شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه احساسات عمیق و دردناک خود را نسبت به عشق و معشوقش بیان میکند. او به زنجیر شدن خود به خاطر زلفهای معشوق اشاره میکند و میگوید که این نشانه دیوانگی اوست. چین و چروکهای صورتش ناشی از غم عشق است و نه پیری، و از تأثیرات عشق، قدش خمیده و جانش ویران شده است. او از زخمهایی که غم معشوق بر دلش گذاشته، میگوید و اینکه تدبیرش برای نجات از این درد ناکام مانده است. در نهایت، او به وضعیت سخت خود اذعان میکند که به دلیل رنجهای عشق، شهد زندگی را با خون جگر میخورد.