شمارهٔ ۳۱۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
کجا ز هجر تو جان یا به تن توان دارم
مگر نه نی کندافغان وجسم بی جان است
چوآن نیم اگر از دوریت فغان دارم
به اشک سرخ ورخ زرد خویشتن چه کنم
چگونه عشق رخت را به دل نهان دارم
چوتیر قامت وابرو کمان تو را دیدم
از آن بودکه قدی خم تر ازکمان دارم
نه شکوه می کنم از بخت ونه ز جوررقیب
که دارم آنچه به دل درداز آسمان دارم
چگونه روی چمن می شود به موسم دی
ز هجر روی تو من روئی آنچنان دارم
ز پیر میکده دارم لقب بلند اقبال
ببین ز خاک رهش هم به سر نشان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و درد فراق محبوبش سخن میگوید. او به شدت از دوری معشوق رنج میکشد و به این موضوع اشاره میکند که جان او بدون حضور محبوب هیچ ارزشی ندارد. شاعر در توصیف محاسن معشوق، از قد و قامت زیبای او یاد کرده و به عاشقانههای درونش اشاره میکند. او همچنین میگوید که نه از بخت بد خود و نه از خصومت رقیب شکایت دارد، بلکه درد و عشق به معشوق را در دل خود احساس میکند. در پایان، شاعر به مقام و مقام بلند خود در عشق اشاره میکند و میگوید در راه محبوبش نشان و نشانهای از خود دارد.