نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

من نه از زلف بتان این سان پریشان روزگارم

باشد از کج گردی چرخ این پریشانی که دارم

چارسوی وشش جهت را هفتخوان کرده است بر من

کرده پنداری گمان روئینه تن اسفندیارم

نیستم اشتر ولی دارم گران باری چو اشتر

بارها با من کشد تا می دد یک مشت خارم

چرخ گویا دردل از من کینه دیرینه دارد

ور نه روز وشب چرا خواهدچنین زار و فکارم

آنچنانم تلخکام از گردش گردنده گردون

کز کف شیرین شکر تلخی دهدچون کوکنارم

از غم روی نگاری شد کنارم لاله زاری

بسکه خون لد همی از دیده ریزد بر کنارم

می کنم دیوانگی تا کس به من الفت نگیرد

باز طفلان راخبر سازد نماید سنگ سارم

من ندانم بعد مردن فارغم از دست گردون

یا که باز از جور او آشفته خاطر درمزارم

بر مرادم گر فلک می کرد گردش چندروزی

چون بلنداقبال می گردید روزی وصل یارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از پریشانی و غم ناشی از تأثیرات منفی گردش روزگار صحبت می‌کند. او به دلیل مشکلات و سختی‌های زندگی، احساس بار سنگینی را شبیه به بار شتر دارد. شاعر به کینۀ روزگار اشاره می‌کند و از میانسالی و تلخی‌های زندگی می‌گوید. او از عشق ناکام خود و غم فراق یار سخن می‌گوید و به شدت درد و رنج خود را ابراز می‌کند. در پایان، او به این نکته می‌پردازد که نمی‌داند بعد از مرگ چه سرنوشتی خواهد داشت و آرزو می‌کند که روزی روزگار به او لطف کند و به وصال محبوبش برسد.