شمارهٔ ۳۲۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من از فراق توتاچندسوزم وسازم
بکن به وصل خود آخر دمی سرافرازم
گهی چوباد صبا گر به سوی من گذری
نثار پای تو راجای زر سراندازم
مرا به بزم حضور توره دهندکجا
مگر که باد به گوشت رساندآوازم
کجا وصال توروزی شود مرا که به هجر
چوپرشکسته کبوتر به چنگ شهبازم
نمی کشد دل من از قمار عشق تودست
مگر که هستی خود هر چه هست دربازم
ز راه دیده دلم ریخت خون بسی به کنار
دلم هم از غم تو نیست محرم رازم
تو چون بهفوج نکویان دهر سرهنگی
به پایت ار همه سلطان شوم که سربازم
اسیر عالم جسمم شوم سراپا جان
دمی که از قفس تن دهند پروازم
روا بود که ز عشق توچون بلنداقبال
به مهر وماه زنم طعنه بر فلک نازم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و فراق عاشق از معشوقش است. شاعر در حسرت وصال معشوق به سر میبرد و از حالتی بین شوق و درد رنج میکشد. او امیدوار است که باد پیامی از معشوق به او برساند و دلش تشنه دیدار اوست. در ادامه، شاعر به سختیهای عشق و قمار دلبردن از آن اشاره کرده و از غم فراق مینالد. او خود را همچون کبوتر در چنگال یک شاهین میبیند و آرزو دارد تا از بند جسم آزاد شود و پرواز کند. در نهایت، شاعر به عشق و مقام خود در برابر معشوق میبالد و بر فلک طعنه میزند که به خاطر عشق او به مرتبه بلندی دست یافته است.