نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه من به عشق تو امروز خسته وزارم

که کرده اندبه روز ازل گرفتارم

بگفتم از پی خوبان دلا مروگفتا

گمانم اینکه یقین کرده ای که مختارم

مگر به دست من است اختیار من بگذار

که تا بسوزم و سازم کنی چه آزارم

به دست هیچ کسی اختیار کاری نیست

توگرخبر نیی از کار من خبر دارم

به گردن است مرا رشته ای ز طره دوست

به هر طرف که کشد می روم چو ناچارم

گهی مرا به یمین می بردگهی به یسار

گهی عزیز نماید گهی کند خوارم

کسی که آمده اقبال اوبلند از عشق

چرا خبر نبود از من و ز اسرارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، گویا کسی از عشق و وابستگی خود به محبوبش صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که به عشقش گرفتار شده و از مشکلات و محدودیت‌هایی که وجود دارد رنج می‌برد. به او گفته شده که از پی خوبان نرود، اما او خودش را ناچار می‌بیند که به این مسیر ادامه دهد. وی به این نکته اشاره می‌کند که اختیار او در دستان خود او نیست و به نوعی همچون موجودی که با رشته‌ای به محبوبش بسته شده، به هر سویی که او بخواهد کشیده می‌شود. در نهایت، سوال می‌کند که چرا محبوبش از حال او و اسرارش بی‌خبر است در حالی که در عشقش بسیار جدی است.