نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خرم آندم که از این بزم جهان برخیزم

همه جانان شوم و از سر جان برخیزم

سر به زانو همه رندان به عزا بنشینند

من چو درحلقه ایشان ز میان برخیزم

خوش ندارند که من دور شوم از برشان

همه را پایم وناگاه نهان برخیزم

دلبر من به درآید ز درم گر روزی

پی تعظیم چو معنی ز بیان برخیزم

نه چه گفتم که ز بس محو شوم در رخ او

مات خواهم شد واز جا نتوان برخیزم

چون اشارت شود از دوست که ازجا برخیز

گر به دوش است مرا کوه گران برخیزم

خواهد ار یار مرا جای به دوزخ باشد

من به میل دلش از قصر جنان برخیزم

خیزد ازجای چه سان بر سر آتش زیبق

هر دم از هجر رخ دوست چنان برخیزم

گر گذار توبیفتد به مزار من زار

بدرانم کفن و رقص کنان برخیزم

پیر ودلخسته ز غم همچو بلنداقبالم

بنشین در برمن تا که جوان برخیزم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عمیق عشق و وابستگی شاعر به معشوق می‌پردازد. شاعر در آن آرزو می‌کند که از زندگی دنیایی رها شود و به جمع جانانان ملحق گردد. او به غم و عزا نشینی رندان اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که نمی‌خواهد از دوست دور شود. به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار دارد تا جایی که در حیرت و مجذوبی، نمی‌تواند از جا برخیزد. شاعر همچنین بیان می‌کند که اگر معشوقش بخواهد، حتی حاضر است به دوزخ برود و برای خوشنودی او از بهشت دور شود. در نهایت، درخواست می‌کند تا پیر و دل‌زده به او نزدیک شود تا دوباره جوانی را احساس کند.