شمارهٔ ۳۲۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در خم زلف توتا گشته گرفتار دلم
از پریشانی خودنیست خبردار دلم
تا به عشق تو سروکار دل افتادمرا
شست یکباره دل ودست ز هر کار دلم
بلکه از شربت لعل توشفائی یابد
شده از چشم توچون چشم تو بیمار دلم
دیده تا دیده من طره ورخسار تو را
نیست آسوده دمی از غم و آزار دلم
بی توخارند به چشمم همه گل های چمن
نکند بی رخ تومیل به گلزار دلم
دل سنگین توتا چند نگردد راضی
که شوداز غم هجر تو سبکبار دلم
دلم از بسکه ز هرکس طلبد وصل تو را
درنظرهای خلایق شده بس خوار دلم
خون چرا دادبه چشمم که بریزد به کنار
هم به عشقت نبودمحرم اسرار دلم
تاخبر شد که ز عشق تو بلنداقبالم
شد منادی به همه کوچه وبازار دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از گرفتار شدن دلش در زلف محبوب صحبت میکند و میگوید که از شدت پریشانی و دلتنگی، هیچ چیز حتی عشق به محبوب نمیتواند او را آرام کند. دل او به خاطر زیبایی محبوب و غم جدایی از او به شدت ناآرام است. شاعر به شدت دلتنگی و عذاب عشق اشاره میکند و میگوید که حتی گلهای چمن نیز بیمحبوبش برایش خوشایند نیستند. او دلش را در تلاش برای وصل به محبوب میبیند و از اینکه در نظر دیگران خوار شده، رنج میبرد. در نهایت، او از غم جدایی مینالد و ابراز میکند که خبر خوشبختیاش از عشق محبوبش در کوچه و بازار میپیچد.