شمارهٔ ۳۳۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتمش دیوانه ام گفتا که زنجیرت کنم
گفتمش ویرانه ام گفتا که تعمیرت کنم
گفتم ازعشق توچون زلف توپرچین شد رخم
گفت درعهدجوانی خواستم پیرت کنم
گفتمش تا چندباشم تشنه دیدار تو
گفت زآب کوثر لب غم مخور سیرت کنم
گفتم ازخیل سگان درگهت خواهم شوم
گفت اگرگردی سگ این آستان شیرت کنم
گفتمش داری ز مژگان تیر وا ز ابروکمان
گفت هستم درخیال اینکه نخجیرت کنم
گفتم اندر پای تو خواهم کهتا میرم ز عشق
گفت تا میری در اقلیم بقا میرت کنم
چون بلنداقبال گفتم هر زمانم حالتی است
گفت میخواهم که تا آگه زتقدیرت کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با محبوب خود گفتگو میکند و از حالاتی مثل دیوانگی، ویرانی و تشنگی برای دیدار او سخن میگوید. محبوب در پاسخ به هر کدام از ابراز احساسات شاعر، به نوعی او را به آرامش و تسکین وعده میدهد. او از قدرت عشق و نقشی که در زندگی شاعر دارد، سخن میگوید و او را به تداوم عشق و بهبود خود امیدوار میکند. در نهایت، محبوب به شاعر وعده میدهد که او را از غم و ناامیدی نجات میدهد و به آگاهی از سرنوشتش میرساند.