شمارهٔ ۳۳۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنم
وز طور و طرز دلبری کو دارد اظهاری کنم
دورافکنم هم خرقه را از کف نهم هم سبحه را
در برنمایم طیلسان بر دوش زناری کنم
منصور سازم خویش را وز دل برم تشویش را
گویم اناالحق تا مگر جا بر سر داری کنم
کس نیست با من هم زبان تا گویم از راز نهان
آن به که بنشینم بیان در پیش دیواری کنم
فصل گل است ووقت می درخانه خوابم تا به کی
از شهر باید شد برون تاسیر گلزاری کنم
دیوانه وش درهر گذر گردم برهنه پا و سر
کافتندم از پی کودکان خود را چوسرداری کنم
آسوده سازم حال را بینم بلنداقبال را
جان چون بلنداقبال اگر قربانی یاری کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود درباره عشق و دلداری میپردازد. او از خویشتنداری دست میکشد و میخواهد با تمام وجود خود را به عشق بسپرد. شاعر از لباسهای رسمی و نمادهای ظاهری دور میشود و به سادگی و خلوص در عشق اشاره میکند. او از نبودن کسی که بتواند با او درد و دل کند شکایت دارد و ترجیح میدهد در تنهایی خود به رازهای نهان بپردازد. همچنین به زیبایی فصل گل و تأثیر آن بر روح و حال خود اشاره کرده و در نهایت خواهان آزادی و آسودگی فکری برای عاشق شدن و یاری کردن محبوبش است.