نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تا گدای درتوام شاهم

شاه را رشک آید از جاهم

مهر وماهم مطیع فرمانند

حرکتشان بود به دلخواهم

بی خبر گرچه از خودم لیکن

از بدونیک دهر آگاهم

من خلیل نشسته درآذر

یوسف اوفتاده درچاهم

تن چوکاه است وجان چو دانه خوش است

که جدا دانه گردد از کاهم

بر رخم پرده از غبار تن است

پرده چون از رخ افکنم ماهم

گفتم ای دل ز رازهای نهان

سخنی بازگو ز هر راهم

گفت خامش مگر نمی دانی

محرم خاص خلوت شاهم

ای خوش آندم که چون بلنداقبال

بنشینیم ما و اوباهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی شخصیتی است که خود را در جایگاه نزدیک به شاه می‌یابد و به نوعی به شوخی به خود می‌بالد. او به رابطه‌ای که با مهر و ماه دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که آن‌ها به خواسته‌های او پاسخ می‌دهند. شاعر همچنین از آگاهی خود در دنیای پیرامونش صحبت می‌کند و به درک عمیق‌تری از زندگی اشاره می‌کند. او خود را با شخصیت‌های مذهبی مانند خلیل (ابراهیم) و یوسف مقایسه می‌کند، نشان‌دهنده‌ی این است که ممکن است در شرایط سخت و چالش برانگیز قرار داشته باشد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که تنها با دل خود و رازهایی که در دل دارد می‌تواند به محرم نزدیک شاه تبدیل شود و آرزو می‌کند که روزی با شاه در کنار هم بنشیند و از زندگی لذت ببرند.