نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دین ودل درعشق یار از گفتگوئی داده ایم

قوت روح وقوت جان را ز بوئی داده ایم

عاقلان دیوانه می خوانندما ز آنکه ما

دل به دست دلبر زنجیر موئی داده ایم

خاک ما را آتش سودای او بر باد داد

نه همی اندر هوایش آبروئی داده ایم

حال دل ازما چه می جوئی که در میدان عشق

دل به چوگان سر زلفش چوگوئی داده ایم

بالله از دوزخ اگر اندیشه ای داریم ما

زآنکه دل را خو به ترک تندخوئی داده ایم

تاابد سبز است وخرم نونهال بخت ما

چونکه جای او را کنار آب جوئی داده ایم

ما دراین میخانه می خواهیم از پیر مغان

کی کجا دل بر خمی یا بر سبوئی داده ایم

برمچین زاهد ز ما دامن چوبر ما بگذری

ما به دریا خویشتن را شستشوئی داده ایم

گفتم او را کی مرا کردی بلنداقبال گفت

از دلت آنم که ترک آرزوئی داده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دل باختگی به یار می‌گوید. او به خوبی نشان می‌دهد که عشقش آغشته به فراق و دلبستگی است و این که چگونه این عشق بر زندگی‌اش تأثیر گذاشته است. شاعر به عاقلان اشاره می‌کند که ما در عشق خود دیوانه شده‌ایم و دل را به دست محبوب سپرده‌ایم. او به درد و رنجی که به خاطر عشق کشیده اشاره می‌کند و می‌گوید که فدای محبوب شده‌ایم و به آرزوهای خود پشت کرده‌ایم. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که زندگی بدون عشق همچون دوزخ است و در جستجوی جایی است که در آن عشق را بیابد و دل را شستشو دهد.