نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما عاشقان مست دل از دست داده ایم

از دست رفته ایم وز پا اوفتاده ایم

چشم ازجهان وهرچه در اوهست بسته ایم

بر روی خویشتن در دولت گشاده ایم

هر جا که عاشقی است به پیشش نشسته ایم

هر جا که دلبری به برش ایستاده ایم

با درد وغم اگر چه دچاریم خرمیم

هر چندپر ز نقش ونگاریم ساده ایم

گه ساکت وخموش چورندان خرقه پوش

گه درخروش وجوش چوخم های باده ایم

ما را مبین به روزکه درویش مسلکیم

شبها به صدر میکده بین شاهزاده ایم

زاهدکند ز رفتن میخانه منع ما

گویا نه آگهست کز این خانواده ایم

امروز ما به میکده ساکن نگشته ایم

روز الست پا و سر آنجا نهاده ایم

آن شه چورخ نمودبه شطرنج عشق او

ما مات مانده در شط رنج و پیاده ایم

درجمع وخرج عشق رخ خود نگار ما

ما را نوشته باقی اگر چه زیاده ایم

هرگه پی شکار شود شاه ما سوار

اندر رکاب اوسگ سر در قلاده ایم

اقبال ما ز عشق بلنداست وارجمند

ما را مبین که پست تر از خاک جاده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره حال و وضعیت عاشقان است که از عشق به معشوق دچار غم و درد شده‌اند. آن‌ها از دنیا و تمامی چیزهای آن دور شده و تنها به عشق و معشوق خود فکر می‌کنند. با وجود مشکلات، آن‌ها در دل خرم و شاداب هستند. شاعر به تضاد میان زندگی در روز و شب اشاره می‌کند؛ روزها در ظاهر فروتن و بی‌خبر از میکده‌اند، ولی شب‌ها در دل شب و در جمع عاشقان، در اوج هیجان و سرخوشی‌اند. همچنین، از زاهدانی که مانع رفتن به میکده هستند، یاد می‌کند، اما خود را از عشق بالاتر از دنیا می‌داند. در نهایت، شاعر بر استعداد و مقام خود در عشق تأکید می‌کند و می‌گوید که ما از عشق والاتر از هر چیزی هستیم و نباید به ما به چشم پستی نگریسته شود.