شمارهٔ ۳۵۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی نشدخبر از حال ما که ما چونیم
خبرشدند همین قدر را که دلخونیم
ز شور شکر شیرین لبی چوفرهادیم
ز عشق طلعت لیلی رخی چومجنونیم
اگر چه زرد رخانیم از غم دلدار
به صدرمیکده بنگر که چهر گلگونیم
ز شورعشق ندانیم پای را از سر
به حکمت ار چه معلم تر از فلاطونیم
مبین که خرقه ما رفته رهن باده ناب
ز سیم اشک وزر چهره گنج قارونیم
مبین که بی خبرانیم این چنین از خود
که آگه از همه اوضاع ربع مسکونیم
به مهر یار سرشتند عنصر ما را
بیا زحق مگذر بین که طرفه معجونیم
به عشق طلعت دلبر هر آن چه وصف کنیم
که ما چنین وچنانیم صد ره افزونیم
به نطق شکر وشهدیم چون بلنداقبال
به کام اگر چه بسی تلخ تر ز افیونیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حال و هوای عاشقانه و دلbroken شاعر اشاره دارد. او از درد و رنج عشق و از دست دادن حال خوب سخن میگوید، و به عشق لیلی و مجنون اشاره میکند که نشاندهنده شدت احساسات اوست. شاعر به زردی چهرهاش از غم محبوب اشاره کرده و همچنین به نگاه عمیق و دانایی فلسفیاش. او با استفاده از تشبیهات و استعارهها، حال خود را توصیف میکند و بیان میکند که با وجود درد و غم، همچنان عاشق و شورمند است. در انتها، شاعر به حقیقت عشق و درک عمیقتری از وجود اشاره دارد و میگوید که با عشق دلبر، وصفی زیاد داریم و گرچه گاهی تلخیها را تجربه میکنیم، همچنان درگیر زیباییهای عشق هستیم.