نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۶ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزن

خود را سمندر نیستی بر آتش سوزان مزن

آتش زدی برخرمنم ز آن سوختی جان وتنم

بس کن به جا بنشین دمی بر آتشم دامن مزن

تو مرد این میدان نیی تو رستم دستان نیی

غازی مشوبازی مکن منداز گوچوگان مزن

بنگر به روی وموی اوجا گیرد درگیسوی او

اما نصیحت گوش کن خود را بدان مژگان مزن

گر زخمت از جانان رسد بر زخم خودمرهم منه

ور دردت از دلبر بود پس حرفی از درمان مزن

خواهی وصال یار را آسان مدان این کار را

پولاد بازو نیستی هی مشت بر سندان مزن

ای دل بلنداقبال شو بی فکروفارغ بال شو

بهر دونان دست طلب بردامن دونان مزن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به دل خود می‌گوید که عشق را فراموش کند و به خود بپردازد. او تأکید می‌کند که در آتش عشق نمی‌تواند خود را بسوزاند و باید حواسش را جمع کند. شاعر همچنین می‌گوید که فردی نیست که در چنین میدان‌هایی قهرمان باشد و نباید به دنبال کارهایی برود که در آن‌ها مهارت ندارد. او نصیحت می‌کند که اگر درد و رنجی از عشق به انسان برسد، نباید خود را به زخم‌ها مشغول کند و درمان‌‎ها را فراموش کند. در نهایت، شاعر نسبت به این موضوع هشدار می‌دهد که پیوند با محبوب آسان نیست و باید هوشیار بود و در این مسیر از افکار ناپخته دوری جست.