شمارهٔ ۳۶۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای پادشاه خوبان رحمی بر این گدا کن
از مکرمت دلم را از قید غم رها کن
من خسته وغریبم شد درد و غم نصیبم
گفتی که من طبیبم درد مرا دوا کن
ما را نبود گاهی جز درگهت پناهی
از مرحمت نگاهی گاهی به سوی ما کن
با مهر وبا وفائی با هر دل آشنایی
از ما چرا جدائی دوری مکن صفا کن
تاج سر شهانی سطان انس وجانی
از ما چرا نهانی چشمی به ما عطا کن
در راهت از دل وجان باید نمود قربان
از من بیا وبستان این هر دو را فدا کن
اقبال ما بلند است فیروز وارجمند است
این جمله ریشخنداست او را تو با بها کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از پادشاهی خوب و مهربان میخواهد که به او رحم کند و غمهایش را از بین ببرد. او خود را خسته و غریب میداند و از پادشاه که ادعای طبابت دردها را دارد، طلب کمک میکند. شاعر به درگاه پادشاه پناه میآورد و از او میخواهد که نگاهی پرمحبت به او کرده و از جدایی و دوری بپرهیزد. همچنین، او با تأکید بر وفاداری و مهر، به پادشاه میگوید که زندگیاش وابسته به اوست و میخواهد که هر دو جانش را فدای او کند. در نهایت، شاعر به بزرگی و خوشبختی خود اشاره میکند و از پادشاه میخواهد تا به او توجه بیشتری کند.