شمارهٔ ۳۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اسیر بند تو در روزگار آزاد است
نصیب هر که شود نعمت خداداداست
دلم نمی شود اندر فراق تو غمگین
که در فراق هم از یادوصل توشاد است
به خاک کشور عشق تو تا نهادم پا
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
به باغ جانکنم جز به سایه شمشاد
چرا که قامت دلدار من چو شمشاد است
من آدمی نشنیدم به آن لطافت وحسن
ز ما بری است دلیل اینکه او پریزاد است
دلا به نیک وبد روزگار صابر باش
نصیحی است نکو کز پدر مرا یاد است
ز عهد سست بتان غم مخور بلند اقبال
که دهر وهر چه در اوهست سست بنیاد است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفاداری به معشوق است، حتی در مواقع دوری و فراق. شاعر به زیباییهای معشوق خود اشاره کرده و میگوید که حتی در غم جدایی نیز از یاد او شاد است. او با بیتوجهی به مشکلات و ناپایداری دنیا، بر عشق خود تأکید میکند و از نصیحتهای دیگران به راحتی نمیگذرد. همچنین، شاعر صبر را در برابر خوبیها و بدیهای روزگار توصیه میکند و به سست بودن بنیادهای دنیای مادی اشاره مینماید. در کل، شعر به تأکید بر عشق، زیبایی و صبر در برابر چالشها میپردازد.