شمارهٔ ۳۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
نگفتم دل مکن اینقدر غارت
که ترسم آخر افتی در مرارت
شه آگه گشته و داده است فرمان
به گیر و دار هر کس کرده غارت
دل ما راچرا ویرانه کردی
نمی بودت اگر عزم عمارت
لب لعل تو از بس هست شیرین
خیالش در مزاج آرد حرارت
همی بینم به روی دوشت افتد
چرا دارد چنین زلفت جسارت
بشارت می دهم خود جان ودل را
به قتلم گر بفرمایی اشارت
ندارد عشق و زاهد گشته عابد
چه حاصل از نماز بی طهارت
بهای بوسه ات دادم دل وجان
نکرده بهتر از این کس تجارت
بلند اقبال گردیدم هماندم
که از وصل تو دادنم بشارت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر به معشوق خود مینویسد که چرا دلش را اینقدر آزار میدهد و او را به ویرانی میکشاند. او میگوید که اگر عشق واقعی وجود داشته باشد، باید به غرض و نیت مثبت منجر شود، نه به عذابی که او در حال تجربهاش است. شاعر همچنین به زیبایی لب و چهره معشوق اشاره میکند که باعث بیداری احساسات و حرارت در دلش شده است. او به معشوق هشدار میدهد که عشق بدون صداقت و طهارت هیچ ارزشی ندارد و در نهایت، ابراز میکند که تمایلی به فدا کردن جان و دل خود در راه عشق او دارد و خوشحال است که به وصالش نزدیک شده است.