نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کن

گفتم برو پروا نکن کردی کنون پروانه کن

تا بت پرست و بت شکن هر دو پرستندت چو من

یک ره تماشاگاه را درکعبه وبتخانه کن

دارم دلی ویرانه من گنجی توهم از سیم تن

ویرانه را گنج است جا پس جا در این ویرانه کن

تا کاروان مشک چین ناید دگر در این زمین

در راه باد صبحدم زلف دو تا را شانه کن

در حلقه زلف بتان تا بلکه زنجیرت کنند

ار عاقلی چندی دلا خود را بیا دیوانه کن

این باده ها ساقی کجا ما را کفایت می دهد

گرباده پیمائی کنی خم بهر ما پیمانه کن

باشد بلنداقبال را وحشی دل رم کرده ای

در دام زلف خویشتن صیدش ز خال دانه کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و شوریدگی است. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که مانند پروانه در آتش شمع او بسوزد و خود را بی‌پروا به عشق بسپارد. او به دنبال مشاهده و درک زیبایی‌هاست و تمایل دارد تا بر هر دو جنبه عشق—پرستش بت و بت‌شکنی—احاطه داشته باشد. شاعر بیان می‌کند که دل ویران او، گنجی در خود دارد و از معشوق می‌خواهد که این ویرانی را به مکانی ارزشمند تبدیل کند. همچنین، او به زیبایی‌های عشق و زلف معشوق اشاره می‌کند و از جمله اینکه در زمان مرگ کاروان عشق، زلف معشوق را شانه بزند. او از عقل دعوت می‌کند که خود را دیوانه کند تا به لذت عشق برسد و در نهایت، به دنبال به دست آوردن معشوق، به دام زلف او اشاره می‌کند.