شمارهٔ ۳۸۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای ترک مشک طره کافور روی من
دور از رخ توگشته چو کافور موی من
سازی مس وجود مرا زره ده دهی
گرافکنی نظر ز کرامت به سوی من
زد آتشی به خرمن عمرم هوای او
عشق رخش بریخت به خاک آبروی من
گفتم ندانم از چه دلم مست وبی خود است
گفتا که خورده باده ناب از سبوی من
گفتم که مبتلای زکامم به سال ومه
گفتا مگر رسیده به مغز تو بوی من
گفتم که ره مرا به بهشت برین بود
گفتا بلی گرت گذر افتد به کوی من
اقبال من بلنداز آن شد که روز وشب
از سروقامت تو بود گفتگوی من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی شدید شاعر به معشوقش است. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "مشک" و "کافور"، زیبایی و جذابیت معشوق را توصیف میکند. او از درد و رنجی که ناشی از عشق به معشوق است، سخن میگوید و به سر و سامان نداشتن دلش اشاره میکند. در ادامه، شاعر به مکالمهای با معشوق اشاره میکند که در آن معشوق او را به بادهای ناب تشبیه میکند که باعث مستی و نشئگی دلش شده است. در نهایت، شاعر به امید رسیدن به بهشت و نزدیک شدن به معشوقش میپردازد و میگوید که گفتوگوهایش با او روز و شب را پر کرده است.