نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر به حکم قضا می شود رضا دل تو

یقین بدان شودآسان تمام مشکل تو

دلا به عمر ندیدم تو را دمی بی غم

سرشته گشته مگر آب عشق در گل تو

نثار خاک رهت خواستم کنم دل وجان

خجل شدم چو بدیدم که نیست قابل تو

که گفته است که دل را بود ره اندر دل

گر این صحیح بود چون نگشته شامل تو

دل توهیچ نباشد ز چیست مایل من

مگر نه این دل زار من است مایل تو

خیال وصل تو پیوسته می کنددل من

دلا چه چاره کنم با خیال باطل تو

گمان مکن چو تو از حسن نیست درعالم

بیاکه تا نهم آئینه درمقابل تو

خدا دوباره به ما داده عمری از سر نو

شکسته کشتی ما گررسد به ساحل تو

نمی شوی چومن از عاشقی بلند اقبال

میان یار وتوتاجان شده است حایل تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دلتنگی پرداخته است. شاعر به رضایت در تقدیر الهی اشاره می‌کند و می‌گوید اگر دل تو به قضا و قدر راضی باشد، همه مشکلات آسان خواهند شد. او از غم و درد عاشقانه سخن می‌گوید و به این نکته می‌پردازد که چگونه عشق، وجودش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر احساس می‌کند که معشوق از او برتر است و باید خاک پای او شود. او همچنین به تمایلات و آرزوهایش اشاره می‌کند که هیچ‌گاه نمی‌تواند دلش را از عشق معشوق جلا دهد. در نهایت، به امیدی برای وصال و تغییر سرنوشت اشاره دارد و می‌گوید شاید با نو شدن زندگی دوباره بتواند به معشوقش برسد.